تبليغاتX
زمزمه ی سکوت

زمزمه ی سکوت

به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/27ساعت 18:26  توسط aftabgardan  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/01ساعت 17:42  توسط aftabgardan  | 

خدا هميشه با ماست

 

يك شب مردي خوابي ديد.

 

خواب ديد كه كنار ساحل با خدا قدم مي زند.

 

در آسمان تصويري از زندگيش جلوي چشمانش آشكار شد.

 

در هر صحنه روي شن ها دو جاي پا ديد.

 

يكي متعلق به خودش و ديگري متعلق به خدا!

 

وقتي آخرين صحنه ي زندگيش از جلوي چشمانش گذشت؛

 

برگشت به جاي پاها روي شن ها نگاه كرد.

 

متوجه شد لحظاتي در زندگيش بوده كه تنها يك جاي پا روي

 

شن ها وجود دارد. هم چنين متوجه شد كه آنها در سخت

 

ترين و دشوارترين لحظات زندگيش اتفاق افتاده است !

 

اين واقعا ناراحتش مي كرد پس رو به خدا كرد و پرسيد :

 

((خدايا تو فرمودي كه اگر همراه تو باشم و راهت را دنبال

 

كنم در تمام طول راه با من خواهي بود ولي متوجه شدم كه

 

در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا وجود دارد

 

نمي دانم چرا زماني كه بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم

 

گذاشتي؟))  

 

خدا فرمود:(( فرزند عزيزم تو را دوست دارم و هرگز تنهايت

 

نمي گذارم اگر در لحظات سخت و طاقت فرساي زندگيت

 

فقط يك رد پا مي بيني بدان كه  من در آن لحظات تو را به

 

دوش كشيدم ))

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 16:52  توسط aftabgardan  | 

 

 

زندگي دفتري از خاطره هاست
 
خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش
 
يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك
 
يكنفر همدم خوشبختي هاست
 
يكنفر همدم و همسفر سختي هاست
 
چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد
 
سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
 
ما همه همسفريم، همگي همسفريم
 
تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود
 
در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه
 
زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 8:50  توسط aftabgardan  | 

     

  

 

همه چيز به سادگي يك نگاه، يك چشم بهم زدن، يك ساعقه و بارش باران، بي خود شدن از خود،

 بال گشودن و رفتن تا اوج... اونجا كه ديگه ذره هايه خاكستري جايي براي خود نشان دادن

ندارند...... ميخوام برم، اينجا جايي براي من نيست، ديگه تاب موندن ندارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 20:26  توسط aftabgardan  | 

Hosted by Tinypic.com

 

Hosted by Tinypic.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 20:15  توسط aftabgardan  | 

  Hosted by Tinypic.com

غم

زماني كه متولد شدم صدايي در گووشم طنين انداز شد و گفت :

تا آخر عمر با تو هستم!!!

از او پرسيدم كيستي ؟

گفت: غم

آن لحظه با خودم فكر كردم كه غم عروسكي است كه من با آن بازي مي‌كنم ، ولي اكنون مي‌فهمم كه من بازيچه‌اي هستم در دست غم

Hosted by Tinypic.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/02ساعت 7:0  توسط aftabgardan  | 

هرگز

هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي

هرگز درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد ....

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري...

هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي...

هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري....

هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است ....

هرگز به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني....

هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري….

 

 Hosted by Tinypic.com

 

 Hosted by Tinypic.com

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 14:19  توسط aftabgardan  | 

شهاب ها

آنگاه که..........

ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس میکنی؛

به خاطر بیاور که ...............

زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 14:15  توسط aftabgardan  | 

مرگ از زندگی پرسید: آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه دهم ؟

زندگی لبخندی زد و گفت: دروغ هایی که در من نهفته هست و حقایقی که تو در وجودت داری

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 10:44  توسط aftabgardan  |